آن قدر باید رفت تا خوب شد

ناله ها باید که تا ایوب شد

گریه ها باید برایش در فراغ

چشم باید داد تا یعقوب شد



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 10:21 | نویسنده : فرشته |
هر که در خانه مقامی دارد

همچو شیر است و کنامی دارد

خود تو سلطان جهانی ای زن

بی تو این خانه چه نامی  دارد



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 10:18 | نویسنده : فرشته |
به پای دوست می سوزم پریشان

گرفته روی ازمن  ، رفت ایشان

به هر بزمی چو شمع می سوزم اما

فتاده آتش از من در گلستان



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 10:17 | نویسنده : فرشته |
http://torabi.shz2.farsedu.ir/Portal/Show.aspx?Page=25790



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 18:22 | نویسنده : فرشته |
گلها و پروانه ها رو میارم برات تو خونه

خورشید رو قابش میگیرم که چشمات رو نسوزونه

ماه رو زنجیر میکنم تا که شب نیاد تو خونه

توی اون شبایی که خورشید پشت کوها جا می مونه



تاريخ : سه شنبه پنجم دی 1391 | 20:37 | نویسنده : فرشته |
درس آبم بی معلم مانده است 

زان زمان که دست عباس اوفتاد

آسمان گریان شد از این ماجرا

لاله ها پژمرد و گل را برد باد



تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 18:17 | نویسنده : فرشته |
فلک پروانه را زنجر کردی

چه ظلمی بر گل بی شیر کردی

شکستی شاخه یاس علی را

سه ساله  دختری را پیر کردی



تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 18:14 | نویسنده : فرشته |
نگارم آشنا هست با دل منم

علاج دردها و مشکل من

سپر کرده پشت و پناهش

نظر بر بی کسان دارد گل من



تاريخ : جمعه چهاردهم مهر 1391 | 17:50 | نویسنده : فرشته |
نماز عشق چو برپا کرد مولا

همه بی باوران را کرد رسوا

میان فزت و رب الکعبه میگفت

که با زهرا علی کرد ترک دنیا

 

مه و ناهید تا صبح ناله میزد

زمین بر دامن خود ژاله میزد

صحر گاهی که گل بر سجده می رفت

عدو شمشیر به فرق لاله میزد



تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | 21:7 | نویسنده : فرشته |

عجب شهری  عجب شاهچراغی

شکوفه کرده است هر کوچه باغی

همه گلهای عالم رسته یک جا

ندارد کس چو شیرازم سراغی


عجب اردیبهشتی داره شیراز

همه جا پر زگل غرق گل ناز

درختان پر زه عطر و بوی نارنج

حریم اهل بیت است و پر از راز



تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 17:59 | نویسنده : فرشته |
توی سرما بود و یخبندان و  مرد

کوله ای بر دوش و سینه پر ز درد

سالها بگذشت و مرگ او را ربود

سینه و بود و درد و مرد و خاک سرد



تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 17:56 | نویسنده : فرشته |

صبح دم عشق قفسی ساختم

دل به درون قفس انداختم

قفل زدم بر در آن آهنین

جز به تو بر هیچ نپرداختم




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | 17:55 | نویسنده : فرشته |
با تو هنوز فاصله دارم بیا

با زمزمه ها ولوله دارم بیا

میسوزم عاشقی نکرده گاری

شبها به دعا صد گله دارم بیا



تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | 15:45 | نویسنده : فرشته |

گرفته آتشی بر دامن دل       روال زندگی را کرده مشگل


دلم گشته اسیر دام عشقی    بجز رنجم نگشته هیچ حاصل



تاريخ : جمعه نهم دی 1390 | 15:22 | نویسنده : فرشته |
شده پرپر گل نازی به صحرا

همه پروانه ها جمعند آنجا

شکسته شاخه یاسی که فردا

به محشر میکند غوغا برپا



تاريخ : جمعه یازدهم آذر 1390 | 15:57 | نویسنده : فرشته |
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

روح شکست خورده ام گریه من بهانه نیست

به آسمان دل من ستاره ای نمانده است

صبح دم خیال من راهی آشیانه نیست



تاريخ : جمعه یازدهم آذر 1390 | 15:55 | نویسنده : فرشته |
به روی دست بابا ناز کردی

که با تیر سه شعبه ساز کردی

عمو برگرد علی بی آب مانده

کبوتر گشتی و پرواز کردی



تاريخ : جمعه یازدهم آذر 1390 | 15:33 | نویسنده : فرشته |
به امیدی که آید غنچه یاس

گل زهرا درخشد همچو الماس

شود مرحم به روی قلب زینب

بگیرد انتقام دست عباس





تاريخ : جمعه نوزدهم فروردین 1390 | 18:35 | نویسنده : فرشته |

شرح حال ذوالنون مصری از تذکرة الاولیاء عطار.

بیشتر اهل مصر او را زندیق خواندندی ، باز بعضی در کار

او متحیر بودندی . تازنده بود همه منکر او بودندی  و تا

بمرد کس واقف نشد بر حال او .

 و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان

جای زاهدی است . گفت :قصد زیارت او کردم . او را دیدم

، خویشتن را از درختی آویخته و

 

 می گفت :ای تن ! مساعدت کن با من به طاعت ، و اگر

نه همچنین بدارمت تا از گرسنگی بمیری .

 

گریه بر من افتاد . عابد آواز گریه بشنید . گفت :کیست

که رحم می کند بر کسی که شرمش اندک است و

جرمش بسیار ؟

گفت :به نزدیک او رفتم سلام کردم . گفتم :این چه

حالت است ؟

گفت :این تن با من قرار نمی کند در طاعت حق تعالی ،

و با خلق آمیختن

می خواهد .

ذوالنون گفت :پنداشتم که خون مسلمانی ریخته است ،

یا کبیره ای آورده است .

گفت :ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیزاز

پس آن بیاید؟

گفت :هول زاهدی .

گفت :از من زاهدتر می خواهی که بینی ؟

گفت :خواهم .

گفت :بدین کوه در شو تا ببینی .

چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعه ای نشسته ، و یک پای بیرون صومعه بریده ، و انداخته و کرمان می خوردند . نزدیک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسیدم. گفت :روزی در این صومعه نشسته بودم . زنی بدینجا بگذشت . دلم مایل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم . یک پای از صومعه بیرون نهادم ، آوازی شنودم که: شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی ، و طاعت داشته  ، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد ، فاحشه ای کنی ؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم ؛ ببریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد . تو بر این گناه گاران به چه کار آمدی ؟ اگر می خواهی مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو .

ذوالنون گفت :از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت . پس خبر او پرسیدم . گفتند :دیرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند .

یک روز مردی با او مناظره می کرد که :روزی به سبب کسب است . او نذر کرد که من هیچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود . چند روز برآمد ، هیچ نخورد . حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پریدند - او را انگبین

می دادند .

ذوالنون گفت :از این کارها و سخنها دردی عظیم به دلم فروآمد . دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضایع نگذارد .

پس در راه که می آمدم مرغکی نابینا را دیدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد. من گفتم :این بیچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمین را بکاوید . دو سکره پدید آمد :یکی زرین ، پرکنجد ؛ و یکی سیمین ، پر گلاب . آن مرغ سیر بخورد و بر درخت پرید ، و سکرها ناپدید شد .

ذوالنون اینجا به یکبارگی از دست برفت و اعتماد بر توکل پدید آمد ، و توبه او محقق شد . پس از آن چند منزل برفت . چون شبانگاه درآمد در ویرانه ای درآمد ، و در آن ویرانه خمره ای زر و جواهر بدید و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . یاران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :این تخته که بر او نام دوست من است مرا دهید .

آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجایی رسید که شبی به خواب دید که گفتند :یا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزیز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانیدیم .

پس به شهر بازآمد. گفت :روزی می رفتم ، به کناره رودی رسیدم . کوشکی را دیدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم  . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال . خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک ! که رایی ؟» گفت :ای ذوالنون !چون از دور پدید آمدی ، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی . چون نزدیکتر آمدی ، پنداشتم عارفی . پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .

گفتم : چگونه می گویی ؟ گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی ، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی . این بگفت و ناپدید شد  معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا ! آتشی در جان من افتاد . خویش به سوی دریا انداختم . جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند . من نیز در کشتی نشستم . چون روزی چند برآمد ، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد . یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند . اتفاق کردند که :گوهر نزد توست . پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند ، و من خموش می بودم .

چون کار از حد بگذشت گفتم :آفریدگارا ! تو دانی .هزاران ماهی از دریا سر برآوردند ، هر یکی گوهری در دهان . ذوالنون یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد . اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتاد ند ، و از او عذر خواستند ، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد ، و از این سبب نام او ذوالنون آمد .

نقل است که ذالنون گفت :وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلایان دیدم ، گرد آمده بودند ، پرسیدم :شما را چه رسیده است ؟

گفتند :عابدی است اینجا ، در صومعه ای . هر سال یکبار بیرون آید و دم خود در این قوم دمد ، همه شفا یابند . باز در صومعه شود ، تا سال دیگر بیرون نیاید .

صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زردروی ، نحیف شده چشم در مغاک افتاده . از هیبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوی آسمان نگریست ، و دمی چند در آن مبتلایان افگند . همه شفا یافتند .چون خواست که در صومعه شود ، من دامنش بگرفتم . گفتم :از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی . علت باطن را علاج کن .

به من نگاه کرد و گفت :ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه می کند . چون تو را بیند که دست به جز او در کسی دیگر زده ای تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هریکی به یکی دیگر هلاک شوید . این بگفت و در صومعه رفت .

نقل است که یک روز یارانش درآمدند ، او را دیدند که می گریست . گفتند :سبب چیست گریه را ؟

گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را دیدم . گفت :یا ابا الفیض!خلق را بیافریدم ، بر ده جزو شدند . دنیا را بر ایشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روی به دنیا نهادند . یک جزو ماند آن یک جزو نیز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ایشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند . یک جزو بماند ، آن یک جزو نیز ده جزو شدند ، دوزخ پیش ایشان نهادم ، همه برمیدند ، و پراگنده شدند از بیم دوزخ . پس یک جزو ماند که نه به دنیا فریفته شدند و نه به بهشت میل کردند ، و نه از دوزخ بترسیدند .

گفتم :بندگان من ! دنیا نگاه نکردیت ، و به بهشت میل نکردیت ، و از دوزخ نترسیدیت . چه می طلبید ؟

همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانرید . یعنی تو می دانی که ما چه می خواهیم



تاريخ : چهارشنبه دهم شهریور 1389 | 2:22 | نویسنده : فرشته |

آزاده را جفای فلك بیش می‌رسد


اول بلا به عافیت‌اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده ندارم شكایتی


بر من هر آنچه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یك پیاله ز خون است روزی‌ام


كآن هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

رنج غناست آنچه نصیب توانگر است


طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام


آن بنده‌ام كه رزق من از پیش می‌رسد



تاريخ : پنجشنبه دهم تیر 1389 | 0:30 | نویسنده : فرشته |
  • قالب پرشین بلاگ
  • قالب بلاگ اسکای