میان اشیانم خفته بودم

هزاران درد به دل ناگفته بودم

بدیدم پیری از در در امد

نگاه کردم جوانی را وداع من گفته بودم

 

به وقت کودکی جای نبودم

جوانی را به نادانی قنودم

رسیده پیری با ناتوانی جوانی

گذ شته عمر من ناتوانم

جوانی چون گذ شته من ندانم

رسید عمر به پایا ن ومن ودل

چطور طوفان به دریا رفت من ندانم

کودکی همان بهتر

 

دلی که اتش غم برفروزد

همان بهتر که دراتش بسوزد

دلی که ساد بود و بی ریا بود

مثال شمع تا اخر بسوزد

 

عمر کوتاه

 

دلم در زجر بود زاین عمر کوتاه

نشد یکدم بگردد برد ل ما

تمام عمر در اتشی تلخ

هم خودش سوخت هم بد کرد برما



تاريخ : جمعه هشتم آذر 1387 | 11:23 | نویسنده : فرشته |
  • قالب پرشین بلاگ
  • قالب بلاگ اسکای