آه
آه از آن روزی که اندر کربلا
شد سرمظلوم حسین آقا جدا
آه از آن ساعت که زهر کینه ای
کرد سوراخ جگر آقا رضا
سحرخیز مدینه
سحرخیز مدینه با وفایی
سر و جانم فدایت کی می آیی
کجایی سر به دامانت گذارم
نظر بر ما کن دارالشفایی
آتشی
شب و روز آتشی می سوزه جانم
نمی دانم کجایی مهربانم
زدوریی تو سرگردانم ای دوست
شبم روز و روزم شب ،ندانم
امتحان کن
تو را خواهیم نه مثل کوفیان ما
کنیم جان را به قربان تو آقا
اگر باور نداری امتحان کن
کنیم ما جان فدایت ،جان زهرا
نگاه علی
من زنده ام به ولای علی
جان می دهم به پای علی
خدا داده به ما مهر علی را
هستی ام هست به نگاه علی
محشر
حسین بن علی را دوست دارم
سرم را من به پایش می گذارم
اگر خواهد خدا در روز محشر
به دامان حسین سر می گذارم
خطاست
خم شدن در پیش نامردان خطاست
با ذلالت زندگی کردن جفاست
مرد باش و نان زمردیت بخور
نان منت خوردن،آبرو بهاست
با افتخار
ظلم خوب نیست اما حقت را بگیر
از برای حق مظلومان بمیر
از برای زندگی با افتخار
بد نکن،چیزی هم با ظلم نگیر
درد
درد،درد است تو دوایی جور کن
فکر این بیچاره رنجور کن
همچنان می سوزد این درد مرا
تو طبیبی زان دیارم جور کن
حسینه
طبیب درد بیماران حسینه
نشانی داده اند یاران،حسینه
میان دشت غم افتاده ام من
او که آمد به بالینم حسینه
چاه
بیافتادم به چاهی،رفت امیدم
صدایی از فرای چاه شنیدم
به عمق چاه مرا می گفت علی گو
علی گفتم به امیدم رسیدم
علی گفتم
علی گفتم ،خداوند یاریم کرد
به نام او چقدر دلداریم کرد
علی بعد از خدا درمان درده
شفا داد و دوا بیماریم کرد
با تو عجینه
من از روز اول خوانده ام نامت
به گوشم مادرم گفته کلامت
همه هستی ما با تو عجینه
تویی آل علی،مکه مقامت
صبحگاهی
امروز وقت نماز صبحگاهی
بدیدم در رهی ،داری می آیی
شنیدم خواب صبحگاهان صحیح است
سرراهت نشینم تا بیایی
مبارک نام تو
من بیچاره گفتارم همینه
کلام من به نام تو شیرینه
مبارک نام تو ای مهدی من
من وزهرا منتظر در مدینه
مثال گل
مثال یک گلی بر شاخه بودی
نگاه کردم،میان باغ بودی
بدیدم همه گلهای چه زیبا
ولی تو از همه بهتر بودی
خواب دیدم
چو خواب دیدم،خودم را باختم من
تو را دیدم ولی نشناختم من
از آن خالی که تو برگونه داری
خودم را در قفس انداختم من
نمازم
به عصرهای جمعه من چه سازم
غمی سنگین نشسته بر نمازم
چنان سیلی بگیره دامنم را
که دریای غمی است چشم اندازم
عصرجمعه
چگونه سربه بالین من گذارم
شروع گشته دوباره انتظارم
چنان عصرهای جمعه درکمینه
که او بازه ومن هم شکارم
زنگ کاروان
صدای زنگ کاروان شنیدم
مث بادی به پشت بام دویدم
گرفت پایم به نردبان و خراشید
به سادگی خود کلی خندیدم
اگر آیی
اگر آیی کجا پیدا باشی
تکیه بر خانه کعبه زده باشی
مثل مظلوم بابایت علی جان
میان خانه ای بنشسته باشی
به بانگ از خواب پریدم
برای مظلومی تو من اشک ریختم
تو مظلومی مثل مادر وبابا
بیا تا من از این غمها گریزم
به نیم شب از خواب من پریدم
به دنبالت به هر کوچه دویدم
به رویایی دگر وامانده بودم
تو را گویی به رویا دیده بودم
بگویم تا بسوزد یک جهانی
کجاست زندان در شان امامی
کجا بندند دست پیر دانا
بریختند بر سرش در نیم شامی
چرا زنجیر ساید استخوانی
کجا زنجیر کنند بر ناتوانی
الهی بشکند دستان کافر
غل و زنجیر،ده بر او امانی
همه گویند چه غمگین می سرایی
بیا با ما بگو،تو خوش نوایی
چه گویم که گلم با غم سرشتند
چه سان با تو بگویم،خوش صدایی
تو را می سنجند به مقیاس مال
به خوبی و بدی تو،بی خیال
نمی پرسند که هستی یا چیستی
محک می زنند تو را با مال
کجاست دستی که من بالم شکسته
کجاست مرحم برای دست بسته
مرا جور عدو ویرانه کرده
مثال مادرم پهلوم شکسته
مرا در کوچه با ریسمان مگردان
زند آتش یاد جور به جانان
ببستند دست بابای مظلوم
که من با یاد او هستم جگر خون
محاسن سفید و ظلم کافر
به زندان می برند موسی بن جعفر
الهی ابن ربیع سوزد به آتش
که توهین کرد بر موسی بن جعفر
الهی آتشش سوزنده تر کن
بسوزانش هزاران بار،بدتر کن
که سوزانده دل موسی بن جعفر
دهانش را زآتش تو پر کن